اندکی صبر، سحر نزدیک است...

اکنون خداوند همسایه قلب من است!

زیر آسمون ابری و گرفته ی دلم که می ایستم، وقتی خیره میشم به آسمون قشنگ خدا، بادی، هوهوکشان می یاد و صورتم رو نوازش میکنه! دست مهربون خدا رو احساس می کنم. ابرهای تیره و تار کنار میرن و ماه همچون نازپرورده ای، آرام آرام از پشت ابرها، زیبا و درخشان، ظاهر میشه. ستاره ها به چشمای خیره ام، به قلب خسته ام، چشمک میزنن و لبخند زنان برام نور می پاشن.

راه روشن می شود، راه مستقیمی که در آن کجی نیست. راهی که برای رسیدن باید آن را پیمود؛ راه حق!

یـا حـق!